ای شیخ بزن به نعره شلاق به پشتم هرگز ننهم جام شراب از کف مشتم سر خم نکنم اگر که صد بار بر خار و به خنجر بکشیدم شمشیر به کف به نام الله گردن بزنیدم هر چند مرا مفسد فی الارض بدانید در لجه خونم به شب و روز کشانید تکفیر کنیدم زندیق بخوانید مستانه کشم به سینه فریاد با پیکر سر بریده در باد : پاینده شراب سرخ شیراز بر مستی و شور و شوق و آواز ای شیخ بزن به کینه شلاق به پشتم من تا به ابد می بپرستم گم کن به عبا و ریش و پشمت از میهن من گور خودت را بگذار بروید که دوباره لبخند فروخفته به لبها شد هستی ما از تو جهنم همه هردم نفرین به بهشتت میراث تو یکسر همه مرگ است تف باد بر آن چهره زشتت هر روز عزاداری و ماتم غم پشت غم و غصه دمادم آیات مقدست سرت را ای شیخ خُورد گرسنه ام من یک سال ندیده کودکم گوشت یک تکه نان خشکی حتی بر سفره ما نیست محکم تر و محکمتر ازینم بزنیدم بر دار کنیدم سر را ببریدم سوگند شرف میخورم ای عشق تا جان به تنم هست هرگز ندهم جام می از دست مهدی یعقوبی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر